نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست
تاخدا بنده نواز است به خلقش چه نياز؟؟؟
من بدهکار توام
ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی لحظاتی که برای امن من جنگیدی و... بدهکار توام عمرت را روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی و به من خندیدی
من بدهکار توام ای مادر.............
♥ ♥روزت مبارک♥ ♥ خدا جون یادته وقتی میخواستم ازت جدا شم
گفتی :نترس تو زمین واست یه فرشته بی بال
گذاشتم ... مراقبته دوست داره بهت بی اندازه محبت میکنه ...
دلت گرفت تو بغل اون میتونی آروم گریه کنی
حالا
اومدم بهت بگم "بخاطر بهترين و ارزشمندترين نعمتت"
شٌــــــكـــــر اينم براي خودم: زخــمهـایــم
به طعنـه مـی گــوینــد: دوستــانــت ، چـــقدر بـــانمـــک انـــد!
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن +دوتا مطلب هیچ ربطی بهم ندارن:دی +پیشاپیش روز مادر مبارک. خدایا ممنونم ؛ خدای عزیزم ؛ هدیهای که نامش زندگیست…
قالی سینه را پهن کنیم این وسط
اول یک جاروی گذشت رویش بکشیم تا گرد و غبار کینه
از رویش پاک شود...
بگذاریم زیر عبور سادگی خیس بخورد
و بعد با پاروی عشق بیفتیم به جان لکه هایش شیشه چشم ها یک نظافت اساسی می خواهد. تمیزِ تمیز که بشود
فکر می کنی اصلا شیشه ای وجود ندارد
هر کس نگاهت می کند، دیگر خود چشم ها را نمی بیند... تا آن عمق
وجودت پیداست
خوبی ها و
بدی هایت تابلو می شود. مجبور می شوی بدی هایت را بریزی توی زباله دانی
دیوارهای دلمان را باید حسابی دستمال توبه بکشیم. دم عیدی شگون ندارد
چرک گناه از سر و کولش بالا برود. تمیز که بشود...
نور خدا که
تویش بتابد تا آن ته سالن برق می زند، فرشته ها گروه گروه می آیند، می چرخند و می
رقصند و می نوشند از این جام. فقط حواستان به گشت ارشاد باشد!!!!!!!!
پنجره هایش
را توری های زیبا بزنیم تا پشه های غم و غصه مزاحممان نشوند
رخت آشتی تن کنیم ، جامه قهر از تن درآوریم و
بیندازیم توی ماشین زمان. بگذاریم ماشین زمان نامهربانی ها و خاطره هایی را که دوستشان
نداریم محو کند.
مایع چند
منظوره وجدان هم ٬ چیز محشری است. هم بدعهدی هایمان توی آن حل می شود و هم حلال
خوبی برای ناسپاسی هاست اگر دلی به
ناحق رنجانده ایم، باید حسابی برایش از این مایع بگذاریم
رنگ کردن تخم مرغ ها تمام شد ،
بده یک لبخند زیبا هم روی تک تک لب ها بکشیم. حیف است لبخند از لب ها دور شود
می خواهم این چین های روی
پیشانی را که نشان مدام اخم کردن است پاک کنم
دوستی
هایمان را دوباره مرتب کنیم. دعوتشان کنیم بیایند عید دیدنی.
هر
دوست را در گوشه ای از سینه بنشانیم و برایشان میوه مهر و شربت صمیمت بیاوریم.
فقط کمی زودتر؛ دارد دیر می شود…چیزی دیگر تا پایان
سال نمانده است
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم
همدیگر را دیدند کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» ولی مثل عوض شدن فصل ها، جیرجیرک به خرس گفت : عاشقت شدم ... خرس گفت : الان وقت
خواب زمستانیه منه ... وقتی 6 ماه دیگه بیدار شدم اونوقت با هم صحبت میکنیم ...
خرس خوابید ... وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید ... خرس نمیدانست
جیرجیرکها 3 روز بیشتر عمر نمیکنند !!!
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی
نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای
بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال
راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد . بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید *************** هرگز گنجشکی را که توی دستت داری به امید گرفتن کبوتری که در هواست رها نکن میخورد بر بام خانه یادم ارد کربلا را دشت پر شور و بلا را گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه هارا با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان میدود طفلی سه ساله پر زناله،دلشکسته،پای خسته باز باران... قطره قطره میچکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب به ارامی شود گل باز باران با محرم... چه خوش خیال است!!! فاصله را میگویم... خیال میکند میان ما جدایی می اندازد،نمیداند که اینجا جای تو امن است،در میان دلم... زیر پَرگه Zire Parge زیر طاقچه دقرق Deghargh تگرگ بارش Baresh باران همّه Hemmeh هیزم دقس D ghas ترک کی تا لا Key ta la مدت زیادی است وای سیدم Vay Sidam ایستا ده ام مقوند Maghond نپز سیکچه SikChe دختر بچۀ بازیگوش گُمبذ Gombaz گُنبد ساباط- سباطه Sabat قسمتی از کوچه که سقف داشته باشد و معمولاً بازارچه است کردو Kardu کرت پوشاب- زرخالی Pushaab-Zarkhali ادرار پی کار Peykar سر کار رفتن گوریدن Gooridan سر در گُم شدم کُنه Kone پارچه- قدیمی- کهنه نیقچه Nighche مقدار اندک پقاز Peghãz چیزهایی مانند: پر، پشم،مو و... گُله Gole جا- مکان جرقه نابه Jerghenabe خیلی کثیف داگوجی Dãgooji دزدیده نگاه کردن- یواشکی نگاه کردن گُندله Gondele گلوله ای شکل درد الیاووس Darde Elyavus نوعی بیماری است شدیدترازدل درد الگاله Algale برگۀ قیسی پلوئه P Looe ذره- خُرده گاو گیلاشه Gav Gilasheh آت وآشغال پکه پوره P ke Pooreh خوردنی- خوراکی اقذرک روزی Eghzarakroozi بچه کوچک- نوزاد تیجگ Tijg پشم قالی وشکه وا Vesh KeVa پنبۀ کهنه کناراب دستشویی خوش آل Khosh Al خوشحال کالک KaaLak خربزۀ نارس دیفال Difal دیوار چینه Chineh دیوار پنگوندن PanGundan مونتاژ کردن- سرهم کردن شلم شوروا Shalam Shurva در هم بر هم آونگون Aa Vangun آویزان قزّاقی Ghazaghi آجر آفی له قوز AfeyleGhuz آدم دست و پا چولفتی انجی انجی Anji Anji ریش ریش کردن- پاره پاره کردن بُق BoGh لُپ آله Aaleh نصفه- نیمه دقّه Daghe تاول تلاشنه T lashne کنده شدن و بریده شدن قسمتی از چیزی اَلو Alov آتش چاک Chaak شکاف نیفه Nife فاق- خشتک(بیشتر برای شلوار استفاده می شود) قربر قاطی Ghar bar Ghati درهم و برهم گولی یش کن Goliyesh kon چیزی شبیه حلقه را به دور چیز دیگری انداختن کون پاشنۀ پا Kune Pashneye Pa انتهای پاشنۀ پا گوا G va ترک برداشتن پوست دست و پا یلّاش کن Yalash Kon بلندش کن کپیده Kapida خوابیده است بکپ Bekap بخواب- پُش بو Posh boo پشت بام مُشمالی Moshmali مشت مالی کردن- دستمالی کردن پکش در رفته pekesh dar rafta پیر شده،بی حال شده جک و جو نداره jeko jo nadare طافت و قدرت نداره یپرا yapera بعضیا آله انداختن ale andakhtan دراز کشیدن پتال petal کثیف ولنگ و واز --------- دراز و وسیع نشستن گل و گشاد gelo goshad باز لک و لوشه leko loshe لب افتاده نک و نیش neko nish زخم زبان زیّسمو ziasmo زنی که تازه وضع حمل کرده است یَهَوده yahode یکمرتبه تٌقس toghse شیطون بادو فیس badofis تکبر منگ و مور mango mor کم حال ماجو majo مادربزرگ باخسوره bakhsore پدرزن،پدرشوهر خسرو khasro مادرزن،مادرشوهر هَپَ کو ha pa ko کجاست؟ انجوجک anjojak افتابگردان همپاچه hampache باجناق ایکه اوکه نیکه -------- این که اون نیست اوگوله oo gole انجا راشو rasho بلند شو الهدییه ------- عمداً چوقولی chogholi شکایت وادار* vadar ساکت شو واش داشته vash dashte تنظیم کرده تومبون tombon زیر شلوار جلیقزه jelighze جلیقه ورچی واچی var chi vachi جمع و جور کردن هم چی واده ham chi vade از این سمت،از این طرف پسله pesele دورا درو مفتش mofatesh فضول چینه chine دیوار هندات handat اماده کردن بارش سرکر ---------- باران بارید قربول gharbol الک کردن گٌوجه goje زگیل کس کلیج --------- مدفوع پرندگان فابر fabr پودر لباسشویی دیزو dizo زودپز کجول kejol نوعی سوسک پامیر pamir بلندشو پاتمرگ patemarg بلند شو نِگد negad نارس چس فیل -------- گل ذرت گمبیه gombie الونک شید کن shid kon پهن کن *وادار در جایی به معنی ساکت شو و در جایی دیگر به معنی ایستادن صرف فعل رفتن به زبان بیدگلی: خوام رف خی رف خواد رف خیم رف خوان رف خین رف!!! میان کوچه های سبز احساس به دنبال قدم های تو گشتن نجابت یعنی از باغ نگاهت به رسم عاطفه یک پونه چیدن میان سایه روشن های احساس ترا از پشت یک ایینه دیدن دو چشمت سرزمین ارزوها،نگاهت داستان اشناییست امان از ان زمان که قلب عاشق،گرفتار خزان یک جداییست تو در انسوی مرمر های احساس و من در جستوجوی یک بهانه که شاید روزی از فصل شکفتن به تو گویم کلامی عاشقانه کنار سایبان دیدگانت همیشه ارزوها ارغوانیست بدان تا صبح پرنور شکفتن بیاد دیده ی تو اسمانیست طلوع پاک دیدار تو یعنی برای لحظه ای چون یاس بودن زمستان غریبی را شکستن و چون ایینه با احساس بودن برای شهر بی باران دلها،تو یعنی لحظه ای باران گرفتن تو یعنی در دل پژمردگی ها،بیاد یک فرشته جان گرفتن در ان اغاز بی پایان رویش که از باغ افق گل چیده بودی از ان لحظه که احساس دلم را به امواج نگاهت دیده بودی چه زیبا شبنمی از ارزو را بروی لادن روحم نشاندی دلت مرز عبور اسمان بود ومن را به دل این مرز خواندی و اینک من کنار دیدگانت وفا را مثل گلها میشناسم اگر چشمان قلبم را ببندند،ترا تنهای تنها میشناسم همیشه ساحل دلهای عاشق،بیاد چشم دریا بیقرار است تو تا ان لحظه ای که می درخشی،تمام سرزمین دل بهار است سحر وقتی که میخواهد بیاید،ترا باید از ان بالا ببیند و باید از گلستان نگاهت،فقط یک شاخه نیلوفر بچیند سحر قدر ترا میداند و بس،تو یعنی زیر باران تازه گشتن و یا به احترام یک شقایق، ز مرز اسمان ها هم گذشتن تواضع یعنی از روی متانت برای دیدنت دیوانه بودن و تو یعنی دل صد نسترن را ز شهر سرخ تنهایی ربودن دلت تفسیر خوبی های ابیست و قلبت قصه ی ایثار شبنم نگاهت اسمان ابی و صاف که میشوید ز چشم غنچه ها غم نگاهت تا افق بی کینه و پاک و چشمان تو دو ماه نجیب است فضای گرم دستان تو ای عشق،پناه نسترن های غریب است تو یعنی یک نگاه مهربان را میان یاس ها قسمت نموندن و شاید تو سر اغاز نگاهی نخستین واژه ی باغ سرودن تو یعنی مرهم زخم پرستو ،تو یعنی راز درمان شکستن تو یعنی تا سحر در انتظار عبور قاصدی زیبا نشستن تو یعنی نرگس باغ تجسم،تو یعنی یک جهان بالا تر از نور تو یعنی یک فرشته مثل مهتاب که با لبخند می اید از ان دور سپردم به تو دریای دلم را تو ای افسانه ایثار خورشید دلم از روی عشق اسمانی وجودش را به چشمان تو بخشید خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلندشی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی بی وفاشه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا میسوزونه گاهی قلبو زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره خیلی سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ اخرت شه خیلی سخته یه عزیزی یه شب عازم سفرشه تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبرشه خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن به خدا کم غصه ای نیست،چند روزی تورو ندیدن خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق،یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته توی پائیز با غریبی اشناشی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت،توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه که پیام داده یه عمره واسه تو نمی نویسه خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره میشه مثل یه قطره اشک بعضیارو از چشمت بندازی... ولی هیچ وقت نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضیا از چشمت جاری میشه
حکم کن
حکم دل:
هرکه دل دارد بیندازد وسط!
تاکه مادل هایمان را رو کنیم
... دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود
... ... پس به حکم عشق بازی می کنیم
این دل من
روبکن حالا دلت را
دل نداری...؟
پس بزن اندیشه ات را
حکم لازم
دل سپردن دل گرفتن هردو لازم....
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...
من میتونم تمام زیباییهای پیرامونم را ببینم ،
کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست …
خدایا ؛
من میتونم راه برم ،
کسانی هستند که هیچوقت نتونستهاند حتی یک قدم بردارند …
خدایا از تو ممنونم ؛
که دل رئوف و شکنندهای دارم ،
کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمیکنن …
خدایا سپاسگزارم ؛
که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم ،
کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من دادهای بیبهرهاند …
من میتونم کار کنم ،
کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمرهشون هم به دیگران محتاجند ،
برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم …
خدای دوستداشتنی من، از تو ممنونم ؛
که کسی هست که منو دوست داره ،
کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست …
و بیش از همهی اینها ؛
برای هدیهای که هر روز با هزار عشق و امید به من میدهی از تو سپاسگزارم …
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند
…
…و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم
..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم
»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت
تغییر نمی کنی
..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم
.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد
.
درست مثل هوا که تغییر می کند
.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا
درآورده بود
.
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این
پا ها را نمی خواهم
…
…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم
.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی
.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم
.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود
.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی
.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این
دست ها را نمی خواهم
…
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم
.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را
…
این دفعه ی آخر است که می بخشمت
.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد
.
درست مثل دنیا که تغییر می کند
.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت
.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را
شکستی
.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی
.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد
تا خوابش برد
.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد
..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود
…
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که
بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش
.
بال هایش را خشک کرد
.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند
.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود
.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ
…»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟
»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد
.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است
…
…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
…نمی داند که کجا رفته.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و
سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را
شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و
جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را
زندگی كن
."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه
كار می توان كرد؟
..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،
گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"،
آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی
كن
."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد،
اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش
بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين
زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم
.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد،
زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا
بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند
....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد،
مقامی را به دست نياورد، اما
...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد،
كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را
نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان
يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور
كرد و تمام شد
.
او در همان يك روز زندگی كرد
.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او
درگذشت، كسي كه هزار سال زيست
!"
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم ...
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ..... همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِیخای نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیر زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُیخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه اینارو برای سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُیخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت...
بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند.
یلدا مبارک
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی
برای چه کسانی اهمیت داری، که این دیوار را بشکنند
ادامـ ـه مطلــ ـب
![]()
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
| Design By KhanOoMi |
